
کيسه ي کوچک چاي
تمام عمر دلباخته ي ليوان شد...
ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي آب جوش مي سوخت...
کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان
حرف دلش را آهسته گفت
ليوان سرخ شد...

مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
طلب عشق
ز هر بی سر و پایی نکنیم
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت…
گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد
تاکه بودیم نبودیم کسی
بود ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آن آینه بدان که هست
نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست
.jpg)
تو را ای پاک و ای شیدا به جانم دوست ميدارم
در اين هجران و تنهايي چو ابري مست ميبارم
بيــا منت بنه بـر ايـن حقيـر و بـاده را مـي كن
كــه از روز جـدايي از مـي و ميخـانه بيزارم
بيــا بـاري دگـر بـر خـلوت مستـان نگاهي كن
تـو را من چشم در راهم كـنـون بازا به ديدارم
دلـم ديـوانـه كـردي و چنيـن رفـتي و بگذشـتي
مرا درمان تويي اي نوش دارو بـي تو بيـمارم
بيــا در ايـن غـريبـستان كـنارم ساعتي بنـشـين
بــراي ديـدن رويـت تـمام عـــمر بـيــــــــدارم
اگـر در راه دل مـردن بـود رسم گـنه كــاران
هميـن بـس كـو بـدانـم از بـراي تـــو گـنه كارم
بگـفتا ايـن همه شوريدگي از چيست اي جـانـا
بگـفـتم دردم از يـارست و درمان نيز از يـارم
کاش میشد سرزمین عشق را
در میان گام ها تقسیم کرد...
کاش میشد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش میشد با دو دست عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد...
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گمگشته را پیدا کرد…

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت
برای من شده عادت
![]()
دمي فکر رهايي را نکردم
خيال آشنايي را نکردم
جدايي را گمان کردم وليکن
گمان اين جدايي را نکردم
هر که مارا می رسد گوید که یارت یار نیست
بار عشقش را مکش جانا که بارش بار نیست
مطربا امشب پریشان می نوازی ساز را
یا که ما بسیار مستیم یا که سازت ساز نیست.

